تبليغاتX
و هنوز ...
و هنوز ...
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم ... هنوز ... !
شریعتی را دوست میدارم ،

که شریعت  را به فطرت پیوند می زند .

تهی از حکم هایی که پتک می شوند و جز بغض و ظلم و تبعیض هیچ به ارمغان نمی آورند . 

خصوصا به برگ های  این تاریخ که  با نیت پاک ، اسلام رحمانی را به اسارت می برند و با نیت پاک تر بر دهان منادیان  از حق بیخبرش قفل می زنند . اسلام رحمانی را به اسارت می برند و خود چنان مهربانند که در حضورشان شرم ت بگیرد . چنان آرام و مطمئن که تفسیر مجسم یا ایتها النفس !  و آنانکه از اسلام رحمت و حریت دم می زنند نگاهشان ، دست هایشان ، عجیب از خدا خالیست ، بوی نیرنگ می دهد و این نیرنگ مرا می ترساند .

و این متناقض نمای بزرگ گاها  آشفته ام می کند ، چنان که ارتباط همواره نهان معقولات و محسوسات ، یقین عینی و عقلی .

و مَثــَـل ، مثل همان دل و عقلی ست که هیچ گاه نفهمیدم کجای این دنیا به هم می رسند ...

شنبه هشتم بهمن 1390 | 23:31 | دُچار |
خیلی وقت ها ، آنچه می خواهی نمی شود  . نمی شود و با شدن فاصله می گیرد و دوور می شود . آنقدر که حتی فراموش می کنی چه می خواستی و راضی می شوی به آنچه نمی خواستی .

بعضی راضی شدن ها ، شبیه راضی شدن خانم های خانه دار است به روزمرگی های زندگی . راضی شدن به کتاب نخواندن ها ، به درس نفهمیدن ها و گذشتن ها ، به درس خواندن های شب امتحانی که جز _نمره _ و باد هیچ به دست نمی دهد ، به جلو فنی نشستن ها و اباطیل گفتن ها و قاه قاه خندیدن ها ، به پاس شدن ها ...

و روزی روزگاری زهرا .

نوشت ادبیات را دوست نمیدارد ، نوشت و دروغ نوشت که بسی دوست می داشت ؛ دوست تر از هر آنچه در این دنیای دون دنی . نوشت که نمی خواهد در تباطل حماقت پوسیدگان چرخ چرخ بزند . نوشت که می خواهد جهان را فتح کند و پرچم بلندش را بلند کند و الله وسطش خورشید شود ، بتابد ، روشن کند . نوشت آغوش این معادلات بی جواب گرم است . نوشت اینها هیچ وقت دروغ نمی گویند ، فریب نمی دهند ، تلبیس حق باالباطل آیین شان نیست . نوشت که این حق و باطل ها خسته اش می کنند ، نوشت که خدا لطیف است و همین از تمام هستی شناسی و معرفت شناسی و معنا شناسی و تمام ناباوری های دروغ ناموجه  کفایتش می کند _ و خ هم بیشتر . _

و زهرا خسته بود ، شاید هم نبود و فکر می کرد خسته بودن با کلاس است و آدمهای مهم طبیعتا باید خسته باشند و یک کمی هم در خلواتشان ملول ، و زهرا بلد نبود نقشه بکشد . زهرا نقشه ای نداشت . زهرا خوابش می آمد و قدرت تجسم  ش  نبود الا قلیلا . زهرا دست هاش می لرزید ، خیلی وقت ها ... زهرا دست کش می پوشید تا این لرزش های معصوم شرم زده را بپوشاند . _ خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست ! _

_زهرا نقشه کشی می افتاد ._

شنبه یکم بهمن 1390 | 23:40 | دُچار |
( مورخ شبانی پیــــش تر / بریده از میانه های متنی از نگارنده /  :)


_ ... دلم برگ برگ دیوان قطور لطیفت را میبارد شمس الدین محمد !

اشک هایم انار میشوند توی کاسه های بلور و آجیل ها شووور میشوند و هندوانه ها به تنهایی های امشبم پوزخند میزنند ... _

جمعه دوم دی 1390 | 14:1 | دُچار |
ـ

به کلامت چه بود نمی دانم ،

مگر سحر بود

سحری که از حوالی صدق می آید ...

اول کلام بود

وانگه دیگر کلام نبود

آهنگ صدا بود

و همان طنین ملایمی که درد می کشید ،

همان دردی که من می کشیدم .

و بعد

طنین هم نبود

تو بودی

و

بس .

ـ

جمعه ششم آبان 1390 | 17:51 | دُچار |
_ حس م ،

حس افتضاح کسیه که ،

میدونه معدل بالای 17 نخواهد گرفت ،

_ حتی اگه به فرض محال بگیره _

میدونه هیچ وقت ادبیات نخواهد خوند ،

_ حتی اگه به فرض محال بخونه هیچ آدم مهمی نمیشه _

داره تو همین رشته ی اولیه ش هم می زاید رسما"

میدونه هیچ پخی نیست و نبوده

اصلنم باهوش نیس

خلاصه که . _

دوشنبه هجدهم مهر 1390 | 22:50 | دُچار |
_ وقتی ،

نفـــــس میکشیـــدی

و یکی از آن چفیه های معروفت آرام و لطیف تکان می خورد ،

حس کردم

دوست دارم

تا انتهای دنیا

همینگونه ها

نفـــس بکشی ،

من نگاهت کنم

و خیالم راحت ٍ راحت بماند ! _



+ صد آه که از پشت این گیرنده ها ، هیچ چیز گرفته نمی شود ! حضوری باید برای ادراک ...

پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 | 0:17 | دُچار |
زهرا !

چون

به دان ٍ ش گاه قدم مینهی

فاخلع نعلیک ...

دوشنبه چهارم مهر 1390 | 22:54 | دُچار |
معدود وقت هایی که حرف حق می خورم

که مبادا ژست هیچ گاه نداشته ی منور الفکری ام بر هم بخورد ،

تمام شریان های بدنم _ از بالا تا پایین _

آی می سوزد

آی می سوزد !

و دلم

برای آنانکه

کار همیشه ی شب و روزشان چنین است .

جمعه هجدهم شهریور 1390 | 16:12 | دُچار |
اشک هایم را

می ریزم

بدرقه ی راهت ،

که زودتر برگردم

ماه مهربان خدا !

سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 21:53 | دُچار |
_ دیشب ،

به خوابم ،

یک دستگاه بافندگی بزرگ چوبی بود

که

من و تو با او دوست بودیم

و ما را چه خووب میفهمید . _

شنبه پنجم شهریور 1390 | 14:11 | دُچار |
درباره وبلاگ

سجاده ام کجاست ؟
می خواهم از این همیشه اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید
تاثیر سایه ی من است
که این سان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست ؟

امکانات وب