|
|
|
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم ... هنوز ... ! |
|
بعضی از غم ها فریاد می شود در گلویت . ـ غمی به وسعت تاریخ درد انسان ـ
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:59 توسط دُچار
|
« قضیه ی ولایت فقیه یک چیزی نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد. ولایت فقیه یک چیزی است که خدای تبارک و تعالی درست کرده است، همان ولایت رسول الله است».)حكومت اسلامي، ص55.(
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:2 توسط دُچار
|
آه خدای من ! این چه حسی ست که سرتاسر وجودم را فرا گرفته است ! می خواهم دوست بدارم ، دوست بدارم ، دوست بدارم و بالا بروم ! من نخواهم گنجید ! خدایا ! یا علیم من ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:57 توسط دُچار
|
کوه که باشی ، حتی اگر بغض بخواهد از گوش هایت بیرون بزند ، دهها شماره را ـ بدون فشردن دکمه ی سبز ـ رد می کنی ـ شاید با چند مکس کوتاه ـ و افتخار می کنی به کوه بودنت ... کوه افتخارت خیس می شود ! . یک دوست که با او غم دل بتوان گفت ؟ ... . برآی ای صبح روشندل ... خدا را ! / که بس تاریک می بینم شب هجر
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:45 توسط دُچار
|
( مورخ پریروز ) بخواب زهرا ! که دیگر بی خوابی دیدگانت را آزار نمی دهد ... :( ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:6 توسط دُچار
|
(خسته م ... یه چند وقتیه شبا موقع خوابیدن چشمام عجیب می سوزه ! ... چه قدر کار هست واسه کردن ... مخصوصا اگر عمری بی کار زیسته باشی ... ) . که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش ؟ - دریا همه عمر خوابش آشفته ست ! .
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:54 توسط دُچار
|
. نگاه نكن ! ببند صفحه رو ! احساسات لطيفت جريحه دار ميشه ... برو كيت كَت ِ تو بخور ! اصلا هم عين خيالت نباشه ملتو دارن عين گوسفند مي كشن ... . خدا مي خوام داد بكشم ... مي خوام گريه كنم ... مي خوام بغض گلومو پاره كنه ... مگه ما مسلمون ... مسلمونو بي خيال ! مگه ما " انسان " نيستيم ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:20 توسط دُچار
|
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست می گزم و آاااه می کشم آتش زدم چو گل به تن لُختِ لخت خویش ... . افسوس های خیس ... چشم های .. . آخخخخخ !
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:59 توسط دُچار
|
. ـ هوی ـ / هوای دلم برفیست ! . . . ای آفتاب خوبان ، *
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:27 توسط دُچار
|
"یا ... "
. وقتی خدایت ، در " یا فتاح " ِ بالای برگه ی فیزیک خلاصه می شود ، چه می گویی ؟ اصلا ، چه داری که بگویی ؟ . اشک هم خوب گوینده ایست ... وقتی ... وقتی خدا شنونده باشد ... نمیفتد : راهرو ... برد واحد فرهنگی ... راهیان نور ... راهیان نور ... راهیان نور ... هر چقدرم یکی عوض شده باشه ... آب این چشمه همان اشک روان است که بود ... خدایا !
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:0 توسط دُچار
|
|
سجاده ام کجاست ؟
می خواهم از این همیشه اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید
تاثیر سایه ی من است
که این سان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست ؟